💕خودشناسی 👈 خداشناسی 👈 آرامش👏💕

👈 مقاله 👈 عکس 👈دلنوشته👈شعر👈خاطره👈جملات حکیمانه👈کمی بازاریابی👉

💕خودشناسی 👈 خداشناسی 👈 آرامش👏💕

👈 مقاله 👈 عکس 👈دلنوشته👈شعر👈خاطره👈جملات حکیمانه👈کمی بازاریابی👉

💕خودشناسی 👈 خداشناسی 👈 آرامش👏💕

👈 هنگامی که در این وبلاگ حضور داری با خود صادق باش ، گوش ها ، چشم ها و لب های خود را لحظه ای از قید شیطان درون خود آزاد ساز !😉

خداوند حقیقت را می بیند اما صبر می کند ..... من عاشق خدایم هستم دعا کنید هر چه زودتر به عشقم برسم😘

گاهی انسان مطالب ساده و ابتدایی و تکراری را نیز به سادگی فراموش میکند ، پس لطفا فقط ببین !😉

در این وبلاگ پذیرفتن هیچ چیز اجباری نیست..... روزی یک نفر هم چشمهایش به دیدن یک کلمه قرآن روشن شود ، برای این بنده ی حقیر کافی ست... دیگر چیزی نمی خواهم😊


*بعد از نماز یادتون نره !سى و چهار مرتبه اَللّهُ اَکْبَرُ و سى و سه مرتبه اَلْحَمْدُلِلّهِ و سى و سه مرتبه سُبْحانَ اللّهِ بگوید و در بعضى روایات سُبْحانَ اللّهِ پیش از اَلْحَمْدُلِلّهِ وارد شده .*

تبلیغات
محبوب ترین مطالب
  • ۹۴/۰۶/۲۶
    h8
  • ۹۴/۰۷/۱۳
    p39
  • ۹۴/۰۶/۲۹
    p29
  • ۹۴/۰۸/۰۸
    h33
  • ۹۴/۰۸/۱۳
    s49
  • ۹۴/۰۸/۰۵
    p48
آخرین نظرات
  • ۲۱ مهر ۹۷، ۱۶:۴۴ - نوجوان خامنه ای
    با تشکر
نویسندگان
پیوندها

۱۴ مطلب با موضوع «سروده های دیگران» ثبت شده است

کاش...

 
 
ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺸﮑﺴﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ !
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ
ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ !!!
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگی
ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ
ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮد..
 
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ . . .
ﻻﺍﻗﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ . . .
ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋﮑﺲﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ . . .
ﺑﺮﺗﻨﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺸﺎﺩ ﺍﯾﻦﭘﯿﺮﻫﻦ . . .
ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ﮐﻮﺩﮐﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖﺁﺏ . . .
ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼﺧﻮﺍﺏ . . .
ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ . . .
ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖﻫﺮ ﮐﺴﯽ . . .
 
ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪ
ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ . . .
ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ! !
 
نیمایوشیج

رفیق من سنگ صبور غمهام

 

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم 
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دلزده از لیلیا 
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور 
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست 
موندی و راه چاره نیست
اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده 
هر کی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه 
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشقو امید 
همیشه محتاجه به نور خورشید
تنهای بی سنگ صبور 
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور 
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست

استاد شهریار

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

 

واقعه غدیر

 

سال ده در هیجده ذی الحجه بود

کاروان حج ز حج برگشته بود

در غدیر خم چون آمد نبی

امر رب آمد به تعیین ولی

 جبرئیل آن پیک رب العالمین

پرکشان از عرش آمد بر زمین

گفت خدا فرموده بلغ یا رسول

ورنه رسالت نمی باشد قبول

کرد اجرایش نبی امر خدا

گفت جمع گردند حجاج خدا

جمع گشتند از یمین و از یسار

جمع آنها شد بیش از صد هزار

برکه شد دریای مواج بشر

هر کسی می گفت چه باشد این خبر

از جهاز اشتران شد منبری

پا نهاد بر آن مقام رهبر ی

بر فراز منبرش چون جا گرفت

دست دامادش علی بالا گرفت

گفت هر کسی را منم مولا و دوست

ابن عم من علی مولای اوست

پیروی از او فرض است بر شما

دشمنش هرگز نبخشاید خدا

دوست دارش ای خدا دوست علی

دشمنی کن دشمنانش را ولی

 شد خدا راضی ز کردار رسول

دین اسلام گشت در نزدش قبول

مهر تایید خورد بر آیین ما

گشت دشمن نا امید از دین ما

دین حق گردید کامل با امام

کرد نعمت با ولایت او تمام

 هیجده ذی الحجه روز عید شد

نزد شیعه بلکه خیرالعید شد

ای غدیر ای برکه خاک حجاز

رود اقیانوس دین شد از تو باز

نور حق گردید در تو منجلی

گشت کشتیبان دریایت علی

ای غدیر نام تو آوازه گرفت

با ولایت نام تو سازه گرفت

افتخار شیعه هستی ای غدیر

نام تو در قلب شیعه کرده گیر

شیعه اندر روز تو شد شادمان

سربلند با نام مولای جهان

شیعه باشد زنده با روز غدیر

ای علی جان دست عشاقت بگیر

ما غدیرییم تا روز ابد

یا علی گوییم و الله و احد

راجی امیدش به احسان علی است

داروی دردش ندای یا علی است

 

محمد رجب زاده (راجی )

 

منبع : http://www.al-falah.ir/portal/?pageID=147

 

طراوت محض

 

با من بمان ای آشنا ! ای چشم بی قرار

ای مثل من بارانی شب های انتظار

با من بمان تا انتهای جاده های نور

تا شهر دلشکستگان مردان سربدار

با هم به سوی آسمان پر می زنیم باز

دست مرا بگیر تو ، ای عاشق بهار

چشم تو روشن ، آرزویت پا گرفته باز

اینبار دست از آبی آئینه برندار

وقتی بهار سر زده از راه می رسد

همپای آه روشن دریا تو هم بیار

سیراب کن جوانه سرسبز عشق را

ای مثل من بارانی شب های انتظار

 

« عطیه سعیدی »

استغاثه

 

من که سر تا پا گناهم ، « یا غیاث المستغیثین »

از حضورت عذر خواهم ، « یا غیاث المستغیثین »

بر قبول عذر تقصیرم ، اگر خواهی گواهی

اشک و آه من گواهم « یا غیاث المستغیثین »

من ضعیفم ، من ذلیلم ، مستکینم ، مستجیرم

روسیاهم ، بی پناهم « یا غیاث المستغیثین »

بنده ام منّت پذیرم منّتی بگذار و بگذر

از من و جرم وگناهم « یا غیاث المستغیثین »

سد عصیان راه امید مرا می بندد اما

می دهد عفو تو راهم « یا غیاث المستغیثین »

یو سف روحم گرفتار است در چاه معاصی

خود برون آور ز چاهم « یا غیاث المستغیثین »

از خجالت چون برآرم سر بسوی آسمانت

شرم ریزد از نگاهم « یا غیاث المستغیثین »

عمر من در اشتباه صرف شد چو مؤیّد

نک برآر از اشتباهم « یا غیاث المستغیثین »

 

« استاد رضا مؤیّد خراسانی »

مناجات

الهی عاشقی شب زنده دارم           ***    چو مشتاقان ز عشقت بی قرارم

ز کوی خویش نومیدم مگردان       ***    که جز موی تو امّیدی ندارم

الهی در دلم نوری بیفروز            ***    که باشد مونس شبهای تارم

ز لطفت جز گل امّیدواری           ***     نروید از دل امّیدوارم

                                        ****

الهی بنده ی برگشته احوال           ***     گدائی روسیاه و شرمسارم

تهیدست و اسیر و دردمندم           ***     سیه روز و پریشان روزگارم

الهی گر بخوانی یا برانی             ***    توئی مولا و صاحب اختیارم

از آن ترسم به رسوایی کشد کار    ***    مبادا پرده برداری زکارم

                                        ****

الهی اشک عذر از دیده جاریست   ***   ترحم کن به چشم اشکبارم

نظر بر حال زارم کن که جز تو    ***   ندارد کس خبر از حال زارم

الهی عزّت و خواری است از تو   ***   مگردان پیش چشم خلق خوارم

الهی گر کند غم بر دلم روی        ***   توئی در خلوت دل غمگسارم

                                       ****

یقین دارم کزین گرداب حایل      ***   رهاند رحمت پروردگارم

الهی ناتوانم ، کو توانی            ***   که شکر لطف و احسانت شمارم

الهی تا نسیم رحمت توست        ***   ز غم بر چهره ننشیند غبارم

مگر عفو تو گرداند مرا پاک     ***   که سر از شرمساری برنیارم

                                     ****

رسا بر شاعرانم فخر این بس   ***    که مدّاح شه والا تبارم

گدای آستان پور موسی          ***    که خاک اوست تاج افتخارم

نجویم چز رضای او که باشد   ***    رضای او رضای کردگارم

 

« استاد مرحوم دکتر قاسم رسا »

آمیزه ای از دلهره و عشق و صراحت

 

گر باید از این گونه جدا زیست چنین پست

نفرین به من ، ای مرگ ، اگر از تو کشم دست

در این شب بیهوده به دنبال چه هستی ؟

وقتی که به جز مرگ دگر هیچ نماندست

در کوچه خورشید قدم می زدم اما

خورشید به شب ختم شد و کوچه به بن بست

ای یار که لب های تو در دسترسم نیست

بگذار که با یاد نگاه تو شوم مست

می خواهمت ای گنج که در چنگ من افتی

امّا به چه دل خوش کند این عشق تهی دست ؟

ای مرگ که عمری به تمنّای تو بودم

آنسوی مه آلود تو آیا خبری هست ؟

آمیزه ای از دلهره و عشق و صِراحت

طی شد همه عمر من ای دوست از این دست

سحرگاهان

 

سحرگاهان صدایم می زند غم

سری به های هایم می زند غم

دلم را جای آبادی نمانده

نمک بر زخم هایم می زند غم

شرر می زد غمت بر تار و پودم

کجا بودی تو ای بود و نبودم

در آن شب تا سحر آرام آرام

دو بیتی های شبنم می سرودم

دلم ساده ، مرامم سربزیری

خوراکم غصه و فرشم حصیری

مرا این دولت شاهی تو دادی

خدا سبزت کنه یار کویری

سبد بردار تا عرفان بچینیم

بهار از شاخه باران بچینیم

بیا از پینه های دست دهقان

برای سفره خود نان بچینیم

 

« علیرضا صائب »

حدیث عاشقانه ی دیدار...

 

با تنی خسته وقلبی شکسته ، اما جانی مشتاق ووابسته ، خویشتن خویش را به پشت پنجره ی فولاد می رسانم.

دست دلم را به شبکه ی محبت تو پیوند می زنم. دیده ها وگونه هایم را به میله های پرحس وحال حوالی تو می چسبانم و در دلم که جایگاه محّبت ومهر توست، تموج دریا را می یابم!

ای مولای هشتم! دستهای نیازم به سوی تو دراز است. قلبم را با نور عشق ومعرفت بیش از پیش روشن کن ونگاهم را تنها به سوی خویش فرا خوان. باشد که نور دیدگانم ، تلالویجاودانهی بیابند.

ای امام! خطی که مرا با تو پیوند می دهد، خط معرفت خواهی وکمال جویی است.خط سبزی که همه ی دلدادگان ونیازمندان وعارفان را سلسله وار به سمت وسوی تو می کشاند.

بهشت هشتم، عطر ورایحه ای آشنا دارد چنانکه من وهمه ی مشتاقان تو را، چونان آهن ربا به سوی خویش جذب می کند.ای پناه بخش خسته دلان وحاجت مندان! من نیز اسیرمحبّت تو هستم وهم اینک سجاده ی نیازم را در حریم معطر ونورانی تو می گسترانم تا زائر نگاه ونَفَس گرم تو باشم.

مولاجان! مرا از پیشگاه لطف ودرگاه عنایت خویش ، دست خالی باز مگردان واین حدیث عاشقانه ی دیدار را مایه ی شکوفایی روح واندیشه ام قرار ده . بگذار تا همیشه بتوانم زمزمه کنم که:

« السلام علیک یا غریب الغربا، السلام علیک یا معین الضعفا...»